قطار هستی

قطار هستی
ما میدونیم که از عالم زر به این زمین اومدیم و حالا در اینجا چند وقتی رو هستیم و باز قراره حرکت کنیم به سمت ایستگاه بعدی ، البته همه این مسافرت ها با یک تشبیح از قطار صورت میگیره .
یک قطار از عالم زر هر روز به زمین میاد عده ای مسافر رو در زمین خاکی که اولین ایستگاهه این قطاره پیاده میکنه و عده ای دیگه رو سوار میکنه تا به ایستگاه بعدی ببره . ایستگاه بعدی بعضی ها میگن برزخه ، بعضی میگن اومدن دوباره به این دنیاست و بعضی هم میگن رفتن به جهان اثیری و علی هستش ، مهم اینه ما الان در کدام ایستگاه هستیم ، کاری با قبل و بعدش نداریم .

قطار هستی

مسافر قطار هستی روح ها هستند . روح هایی که به زمین خاکی میان تا اولین مرتبه ی خودشون رو تجربه کنند ، روح هایی که سفر رو اغاز کردن و زندگی رو شروع کردند دیگر هیچ فنایی نخواهند داشت و به هر قیمتی شده باید تا ایستگاه آخر پیش برن تا به کمال حقیقی که مقصود اونهاست برسند .
من در سال ۱۳۶۸ بلیط رو در عالم زر بهم دادن و به این دنیا اومدم ، شما ها هم هر کدوم در سالی و در روزی این بلیط به شما داده شد . ما همه اومدیم تا زندگی بی پایان خود را که هیچ فنایی نداره شروع کنیم ، فنایی نداره و پیش به کمال میبره .

سفر اول ما از عالم زر سفر طولانی بود و چون ما نمیدونستیم که این بلیط رو کی به ما داده و دنیای بیرون چه شکلیه و اصلا چی هست در ایستگاه زمین این قطار ترمزی زد و به ما مسافر ها گفت تا چند روزی رو در این ایستگاه استراحت کنید .
پا به زمین که گذاشتیم مدیران قطار به ما گفتند برید و دنبال گوهر خود بگردید ، هر کدام از شما در روی زمین گوهری دارید که باید اون رو پیدا کنید و بشناسید و درکش کنید ، هر کدام از شما یک مهلتی دارید و وقتی مهلت شما تموم شد ما شما رو با خود میبریم .

ما وقتی به زمین اومدیم انقدر که این دنیای مدرن زمان ما زرق و برق داشت ، انقدر که چیزهای جالب و دوست داشتنی و جذاب توش بود هر کدوم از ما به گوشه ای رفتیم و چرخیدیم و چرخیدیم و اکثر ما کلا یادمون رفت که مدیران قطار به ما چی گفتن و از گوهری حرف زدند . ما در این عالم چرخیدیم ، اکثر ما به جای گوهر سراغ چوب و سنگ و چیزهای دیگه رفتیم . عده ای رفتیم و با گیتار عشقمون انس گرفتیم ، عده ای با سنگ تراش شدن ، عده ای رفتن عاشق آهن پاره ها شدیم ، آهن هایی مثل اتومبیل های روز ، عده ای روز و شب فکرشون خوش تیپ پودن و زدن عطر های آنچنانی و خرج کردن برای مارک شد ، عده ای هم خودشون رو در شهوت و مردن و له له زدن و خراب شدن برای یک لحظه لذت زود گذر خرج کردن ، به همه ی ما فرصتی داده شد اما همه ما خودمون رو سر گشته و خراب سنگ ها و چوب ها و آهن ها کردیم ، صبح تا شب زحمت کشیدیم تا آهن بخریم و بفروشیم و با اون بریم چوب بخریم و هی این ها رو تکرار کنیم .

عده ای هم دم قلیون و سیگار و اینها شدیم. به قول مولانا ما هی داریم خاک بازی میکنیم یک مشت خاک میدیم و مشتی خاک میگیریم در صورتی که خودمون فکر میکنیم طلا و جان رد و بدل کردیم.

ما اینجا دنبال هر چیزی گشتیم ، واسه دیدن شهر ها ساعت ها سفر کردیم ، واسه دیدن سریالها ساعت ها وقت گذاشتیم ، واسه ساختن خونه ای سالها خون و دل خوردیم ، واسه رسیدن به مدرکی و مقامی هر کاری کردیم ، تقلب ها کردیم ، حق هایی رو خوردیم ، اما یک چیز و فراموش کردیم که ما بازی با سنگ و چوب میکنیم و همه این سنگ و چوب ها تو همین دنیا باقی میمونه و ما تنها یک مسافر هستیم که هر لحظه امکان داره قطار اسم ما رو برای رفتن صدا بزنه ، و وای به روزی که صدا زده بشیم اما گوهر رو پیدا نکرده باشیم .

ما نباید یک چیز رو فراموش کنیم ، که سنگ و چوب و آهن نیاز ما هست و ما به این ها نیاز داریم و باید هم باشند در کنار ما اما اصل و علت وجود ما در این دنیا نیستند ، علت وجود ما داره کم کم فراموش میشه که چی بوده و ما به چه علت در این دنیا هستیم .

ما باید اون گوهر رو بشناسیم و پیداش کنیم و درکش کنیم ، چون اون گوهر ارزشش از همه ی عوالم خدا بالاتره اما جدا از خدا نیست و بالاتر از خدا هم نیست ، چون تمام آفرینش برای اون گوهر ساخته شده .

اون گوهر رو من و تو داریم ، اون گوهر با بازی با چوب و سنگ به دست نمیاد.
پس تو باید اون گوهر رو پیدا کنی ،حالا به هر طریقی که شده .
اول با ملایمت ، بعد باز هم با ملایمت ، بعد با تذکر ، بعد با هشدار ، بعد با گوش زد و ……. بعد با کشت و کشتار . به چه علت ؟ چون گوهری در دل داری که بهاش از هر چیزی که فکر میکنی و دیدی و شناختی بیشتره ، پس باید ارزشش رو بدونی ، و از همه مهم تر جان رو با جسم اشتباه نگیری، جان تو سم تو نیست ، جسم تو لباس تو در این دنیاست و فانی شوندست ، روح تو جان توست و فانی نیست و گوهر تو چیزی که مربوط به روحته و علت وجودت . اما خودت باید پیداش کنی ، چطوریشم میدونی ، یکم همت میخواد و شناخت . 

این نوشته کامل از خودم بود ، امید وارم تونسته باشم منظور نوشتم و به شما فهمونده باشم . منظورم از مدیران قطار پیامبران بود . نظرات شما همت دادن به من برای نوشتن بیشتره . یا حق تا پست بعد

۲۶ Comments:

  1. با سلام اقا شهاب من یادم اومد که که شما در این بخش گفتید هر یک از ماها به این دنیا اومدیم تا هدفمونو پیدا کنیم ولی چرا بعضی ها وقتی به دنیا میان دیونه میشن یا مادرزادی ناتوان هستن و در بستر می افتن تا اخر عمر و مورد های خیلی زیادی دیگر واقعا چرا من خودم تو این سواله موندم اگه شما حکمتی در این میبینید لطفا برام بگین با تشکر از زحمات خوبتون

    پاسخ:
    سلام سعید عزیز ، برای جواب این سوال به پست لطفا بخونید و پاسخ دهید مراجعه کن .
    این پست در قسمت برچسب ها موجوده . در قسمت نظراتش جواب این سوال داده شده ، چون سوال هم دقیقا همین سوال شماست .

  2. یاددم رفت بگم یه توضیح کوچی تو متنت این که نوشتی به انسان گفته میشه برید چند روز استراحت کنید درست نمیتونه باشه!!!
    اگر واقف باشی میدونی که این دنیا جای استراحت نیست ابدا…
    حافظ شعری داره به دوستان پیشنهاد دارم بخوننش اولش اینه که :

    ایها الناس جهان جای تن آسایی نیست

    مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست

    خفتگان را چه خبر زمزمه ی مرغ سحر

    حیوان را خبراز عالم انسانی نیست و بقیه ماجرای شعر

    اینم دوستان بخونن
    نگفتم روزه بسیاری نپاید
    ریاضت بگذرد سختی سر آید
    پس از دشواری آسانیست ناچار
    ولیکن آدمی را صبر باید

    یا حق
    ———————————————
    ای جانم . حرف حساب جواب نداره عزیز . مرسی مرسی

  3. سلام
    خیلی عالی شرح دادی شهاب عزیز
    واقعا حال کردم ولی حال کردن چیزی رو حل نمیکنه باید رسید به این گنج حظور و …
    درسته بعضیامون میدونیم راه رسیدن به این حظور چیه اما تعداد کمه اونایی که میدونن .
    پس اگر بشه لطف بزرگی برای اونایی که نمیدونن یه پست اختصاص بدید تا نسبتا بدونن مسیر چیه و با نوشته ها و حرف ها همچی رو تو خودشون خلاصه نکنیم(در خونمون که نمیاد این گوهر وجودمون!!! و باید بدونیم که نابرده رنج گنج میسر نشود (این شعر به عالم عرفانی تعلق داره دوستان. نه به کار و به قول شهاب جان(چوب و سنگ که بهترین تشبیه)
    بنده این روش رو اسمشو میزارم زندگی استاندارد که بشه به حقایق دست یافت…
    زحمتش پای خودته که لطفی بکنی یا نه برای بیداری هرچند یک نفر!!
    یا حق
    —————————————–
    سلام یاشار عزیز . مرسی که پست رو خوندی و مرسی از نظر زیبات دوست عزیز . دقیقل همینطوره که تو میگی

  4. این ایستگاه جای سختیه

  5. سلام شهاب وبت خیلی عالی شده فقط نوشتهات خیلی نزدیک به هم هست خوندنش سخته بعدش هم تو منظور رو خوب میرسونی قلمت خوبه نمیخواد خیلی توضیح بدی

  6. سلام
    خیلی قشنگ بود پستت
    باز هم به من سر بزنید
    توصیفت هم عالی بود

  7. سلام

    خیلی زیبا توصیف کردین بهتر از این نمیشد توضیح داد

  8. سلام دوست عزیز
    جالب بود
    لذت بردیم

  9. ســــــــــــــــــــــــــــلام
    واقعاهمینه خودمم خیلی جذب مطلبش شدم هرچندبرایکسری ک فرستادم بااعتمادبنفس کامل گفتن ماکه کاری نکردیم ک بخوادمچمونوبگیره

  10. دختران باباعطا

    سلام علیکم
    ممنونم از حضورتون و حسن نظرتون نسبت به وبلاگ دختران باباعطا
    وبلاگ خوبی دارید. انشاءالله طوری زندگی کنیم که هر وقت نوبت بازگشتمون رسید؛ نگران هیچی نباشیم و سبک بار بریم

    سلام علیکم
    خاطره بسیار زیبایی بود
    دخیل الخمینی دخیل الخمینی…..

    فردا مراسم سالگرد باباعطاست..
    یه ختم قرآن هم به نیت شهدا گرفتم
    به روزم

  11. سلام شهاب جان

    خیلی خوب نوشتی .متاسفانه خیلی چیزها رو فراموش کردیم.بعضی وقتها با تلنگری به خودمون میاییم ، ولی اگه وقتش نرسیده باشه ، با هیچ چیزی به خودمون نمیاییم…
    ——————————————————-
    اره . مرسی از حضورت سینا جان

  12. جالب و زیبا بود.

  13. سلام دوست عزیز
    بسیار تشبیه عالی و خوبی بود خیلی قشنگ بود .
    واقعا همین طور مهم اینه که ما فعلا تو این ایستگاه هستیم و می تونیم با کازر های پسندیده در ایستگاه بهتری پیاده بشیم
    امین
    تشکر
    زمینه وبت هم خیلی زیبا شده
    ———————————————————
    مرسی از نظر شما

  14. یک تلنگر کوچولو از طرف خدا
    اینکه یادت باشه مرگ به تو نزدیکه
    هر لحظه،دور و برت…
    چشماتو خوب باز کن…اومدی اینجا که چیکار کنی…
    تو باید “فقط “سهم خود خدا بشی

  15. سلام شهاب عزیز
    شما عالی فکر می کنی و خیلی خوب تفکراتت را می نویسی.
    همه ما مردم به خاطر هدفی در این دنیا هستیم. درباره ماموریت خودمون فکر کنیم. و با استفاده از استعدادهای خدادادی با هدف زندگی کنیم.این همان رسالت ماست که خدا و مدیران قطار از ما می خواهند. گوهر راستین وجود خود را فقط با تعیین هدف و به دنبالش رفتن می تونیم پیدا کنیم. زندگی بی هدف یعنی پوچ!
    وقتی هدف خود را دنبال کرده باشیم و به چیزهایی که می خواستیم رسیده ایم در اینصورت مثل یک گوهر ارزشمند به فصل دیگری از زندگی قدم می گذاریم .
    ————————————————————
    بسیار سپاسگذارم ، امید وارم حداقل همه بدونیم الکی نیومدیم اینجا . این و بدونیم بقیش کم کم درسن میشه . مرسی از نظرت

  16. بله دقیقا ماگاهی هدف از آمدن به ایستگاه دنیارو فراموش میکنیم ولی فقط یکم درک درست و عمیق میخواد که ما کم داریم و با تلاش باید به دستش بیاریم
    —————————————————–
    همت میخواد ، عرفان و خدا و عشق در خونه نمیاد به آدم تحویل داده بشه ، بلکه باید تو بری سراغ اونها ، من برم دنبالش ، بی تلاش هیچ چیزی به دست نمیاد ، اینکه بشینیم تو خونه و بگیم خدایا کجایی اشتباست ، بلکه باید به خودت ایمان بیاری که تو هم خلق کننده ای ، تو هم میتونی به دست بیاری و همه این عالم برای تو آفریده شده ، پس بگرد و پیدا کن . مرسی از نظرت

  17. سلام هم قطار،ممنون که به کوپه ی ما هم سرزدید.
    خیلی قشنگ بود، واقعا تذکر، تذکر،تذکر…
    ولی خودمونیم، این و ……. بعد با کشت و کشتار، رو خیلی خوب آوردید:)
    آخرش باید این نفس رو کشت، وگرنه باید جنازه مون رو ببرن جهنم!
    یاد کشتن وقطعه،قطعه کردن اون چهارتا مرغ افتادم، راستی چقدرازکتاب”طهارت”رو خوندید؟!

  18. نظر خودم (سرزمین های دور)

    چه جمله های زیبا نوشتین عسل خانوم . خیلی خیلی سپاس بابت نظرهاتون .

  19. مراقبه یعنی فراگیری فراموش کردن تمام چیزهایی که فراگرفته ای . یعنی رها شدن از شرطی شدن ها و خواب واره ها

  20. با تمام وجود در این لحظه زندگی کن تا این لحظه دروازه ورود خداوند شود . اگر دست از گذشته و آینده برداری فقط خدا باقی می ماند …

  21. در دنیا زندگی کن اما نگذار که دنیا وارد تو شود . در دنیا باش اما از دنیا نباش .

  22. لحظه ها می گذرد.

    آنچه بگذشت، نمی آید باز.

    قصه ای هست که هرگز دیگر

    نتواند شد آغاز…

    دشت هایی چه فراخ

    کوه هایی چه بلند

    من در این آبادی، پی چیزی می گشتم

    پی خوابی شاید

    پی نوری، ریگی، لبخندی

    من چه سبزم امروز

    و چه اندازه تنم هوشیار است

    نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه

    زندگی خالی نیست

    مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

    آری

    تا شقایق هست، زندگی باید کرد

    در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

    و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

    بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

    دورها آوایی است، که مرا می خواند …

  23. پشت کن به همه چیزهایی که رو به تو نمی ایستد
    حتی به سایه ات،که تمام عمر با تو دویده
    بگذار خورشید شوی،آنگاه همه روبه تو می ایستند

  24. آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” راو دریایى غرق نمی کند “موسى” کودکی را، مادرش او را به دست موجهاى “نیل” می سپاردتا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش ..دیگری را برادرانش به چاه مى اندازندسر از خانه ی عزیز مصر درمی آوردمکر زلیخا زندانیش می کنداما عاقبت بر تخت ملک می نشینداز این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختیم ؟!که اگرهمه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشندو خدا نخواهد
    نمی توانند
    او که یگانه تکیه گاه من و توست !پس به “تدبیرش” اعتماد کن به “حکمتش” دل بسپاربه او “توکل” کن و به سمت او “قدمی بردار”تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی …

  25. سلام
    مثل همیشه زیبا و تاثیر گذار ، ممنون
    گوهر درون ما از جنس الماس هست
    این الماس روش پوشیده شده و لازمه اروم اروم اونو پاک کنیم
    همه ما ادمها مشغول این کار هستیم و بعضی ها این الماس درخشان رو کاملا صیقلی کردن و برخی دیگر مشغول این کارند
    ادم هستیم دیگه …. و امان از روزمرگی!
    ولی بطور کلی من به اینده زمین خوش بین هستم
    حضور انسانهای نازنینی مانند شما ، این خوشبینی من رو بیشتر می کنه
    و در خاتمه اینکه شهاب عزیز خوشحالم برای بودنت
    و شادو شادتر بودنت رو ارزو می کنم
    در پناهش♥
    —————————————————
    مرسی بابت نظر شما ، خیلی خیلی لطف دارید ، شما که ورا و ماورای منید . من باید از شما حالا حالا یاد بگیرم .

  26. سلام مرسی اگه بگم یادم رفته دروغ گفتم چون اصلا بهش فکر هم نکرده بودم که دارم دوره خودم میچرخم
    ممنون

کامنت‌ها بسته هستند.