حباب ها – زندگی نامه

بارها و بارها شنیدیم که دنیا دار مکافاته ،این دنیا به کسی وفا نکرده ، این دنیا محل آموزش ما انسان هاست ، و بارها هم شیندیم که کسی یک شبه همه چیزش رو از دست داده و از عرش به فرش رسیده ، اما تا به حال از نزدیک شاهد این ماجراها بودیم ؟ پست امروز ما در مورد بزرگ مردی به نام صالح راد هست ،  امروز با این پست با ما همراه باشید در این پست خواهیم دید که چطور خداوند یک انسان رو به عرش میرسونه  ….

 قبل از خوندن این پست ، این شعر رو هم به خاطر داشته باشید .

جامیست که عقل آفرین میزندش                     صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف                     میسازد و باز بر زمین میزندش

rp_8630d714baad1.jpg

 ابتدا نحوه ی آشنایی خودم رو با این بزرگ مرد براتون بیان میکنم ، ما در مغازه ای که در شهرمون داشتیم ، بعد از مدتی دوست و شریک بابام تصمیم گرفت یکی از دوستانش رو هم در مغازه کناری ما بیاره و ایشون اونجا مشغول به کار بشه ، مغازه ای برای فروش پوشاک فصل ، اون مرد که بود ؟ جناب صالح راد …

از همون روز های اول ما با هم خیلی جور شدیم ، کارهای مغازشون رو به کمک هم انجام دادیم و مغازه شروع به فعالیت کرد ، چیزی که به چشم میخورد وابستگی بین من و ایشون بود ، چون تقریبا زمان هایی که من مغازه بودم اکثر اوقات رو با این بزرگ مرد سر میکردم ، جناب صالح ما به لطف خدا الان ۷۵ سالشونه و آغاز دوستی ما از سه سال پیش بود و هنوز هم بر قرار هستش ، من بارها و بارها پای صحبت های این پیر مرد نشستم و با جون و دل به حرفاش گوش کردم ، ثمره ی نشست های ما مطالبی هست که از این جا به بعد مطالعه میکنین .

این دوست ما در زمان جوونی تاجر و پخش کننده پارچه در بازار تهران بود ، اما خب به طور حتم تاجر به دنیا نیموده بوده ، زندگی نامه ای داشته، پس از زبون خودش این ماجرا رو برای شما تعریف میکنم .

حقیقتش ماجرا این طور بود … زمان های قدیم به این آسونی نبود که جوون ها فقط درس بخونن و کار نکنن ، ما هم کار میکردیم و هم درس میخوندیم ، یادمه که در دوران راهنمایی رفتم تو بازار تهران دنبال کار میگشتم ، تا اینکه قسمت شد و قرار شد در مغازه ی پارچه فروشی مشغول به کار بشم . شغل من تو اون مغازه این بود که پارچه ها رو جا به جا کنم و مغازه رو تمیز کنم ، و حقوق کمی هم به من میدادند ، اما من همیشه کارم رو به بهترین نحو ممکن انجام میدادم تا اون پول کمی هم که به دست میاوردم برام حلال و با برکت باشه . چون ما شاگرد بودیم برای انجام کارها به مغازه های دیگه هم سر میزدیم ، کسبه ها برای ارتباط و انجام کارها از شاگردهاشون استفاده میکردند ، اون موقع مثل الان تلفن و اینا زیاد نبود .

گذشت تا اینکه من وارد دبیرستان شدم ، من در اون دوران خیلی خوش تیپ میگشتم ، همیشه مرتب و شیک بودم و همیشه هم مودب صحبت میکردم ، از طرفی خانواده های ما هم مذهبی بودند و ما هم به خیلی چیزا مقید بودیم ، و همین باعث شده بود که خیلی از کسبه  از من خوششون بیاد . خلاصه این که در همین رفتن ها و اومدن ها روزی که برای کاری پیش یکی از کسبه  رفته بودم ، صاحب اون  مغازه به من گفت : آقا صالح تو پیش فلانی چند میگیری ؟ گفتم تقریبا ماهی شصت تومن ، گفت صد و بیست بهت بدم پیش من میای ؟گفتم چرا نمیام . گفت پس برو کاراتو ردیف کن و بیا پیش من .

منم فرداش رفتم پیش صاحب کار قبلیم   گفتم   حاجی من از فردا دیگه نمیتونم بیام، تا این رو گفتم خیلی جا خورد و گفت واسه چی ؟ گفتم میخوام برم جای دیگه کار کنم ، گفت نه ، همین جا بمون ماهی هشتاد بهت میدم ، خلاصه قبول نکردم و رفتن سر شغل جدیدم ، با اینکه یک جوون دبیرستانی بودم اما صاحب کارم خیلی به من بهاء میداد و همیشه من رو تشویق میکرد و خودش به من فروشندگی رو هم یاد داد و من رو با خم و چم کار آشنا کرد ، طوری که بعد از مدت کوتاهی من فروشندگی هم میکردم ، بعد از گذشت چند سال همین امر باعث شد با مشتری ها خیلی آشنا بشم و روابط اجتماعی خودم رو هم خیلی بالا بردم ، کارای نظافت مغازه هم بر عهده ی من بود اما چون فروشندگی هم میکردم کلاس کاری من بالا رفته بود ، خلاصه حقوق من به خاطر عمکلرد خوبم و برخورد و صداقتم بالا و بالاتر رفت ، طوری که ماهی چهارصد تومن حقوق میگرفتم  .

تو همین رفتن و اومدن ها و تمام شدن دوران دبیرستان ، تصمیم بر این گرفتم که همین شغل رو ادامه بدم ، حال حقوق من ماهی شسصد تومن بود و من هم از کارم راضی بودم ، صداقتم در کارم خیلی خیلی بالا بود ، هر روز بدون اینکه صاحب کارم بهم بگه کل مغازه رو تمیز میکردم طوری که میشد مثل دسته گل ، بعد که نگاه میکردم خودم لذت میبردم ، در همین حین زمانی که دختر ها همراه مادرشون برای خرید میومدن ، دخترهای زیادی هم از من خوششون میومد ولی من دست رد به سینه همشون میزدم ، چون برای من اعتقاداتم ، ایمانم ، خدایم و کسب حلالم از هرچیزی واجب تر بود .

این روزها گذشت تا اینکه یک روز ، صاحب کارم کلید رو به من سپرده بود و خودش به منزل رفته بود ، در بازار تهران ساعت پنج الی شش دیگه همه مغازه ها رو میبندن و بازار خیلی خلوت میشه . من هم کم کم چراغ ها رو خاموش کردم و مغازه های اطراف هم کاملا بسته شده بود ، تا اینکه دیدم دختر یکی از مشتری های ثابت ما وارد مغازه شد ، این دختر همیشه با مادرش به این مغازه میومد اما این بار تنها اومده بود ، با چادری سفید و گل گلی و ظاهری بزک کرده ، من یکم جا خوردم و گفتم بفرمایید خانم فلانی ، در خدمتم ، در همین حین که دولا شده بودم و داشتم پارچه هارو جا به جا می کردم دیدم این خانم اومد نزدیک من و چادرش رو باز کرد ، نگاه که کردم دیدم زیر چادرش هیچی نپوشیده ،  جا خوردم و گفتم این چه کاریه خانم فلانی ؟ گفت من امروز به خاطر تو اومدم  اینجا ، فقط به خاطر خودت – من هم جوون بودم و گوله ی آتیش ، در عرض یک لحظه تمام نماز هایی که خونده بودم و تمام زحماتی که برای این مغازه کشیده بودم و همه چیز جلوی چشمم نمایان شد و در اون لحظه گفتم خدایا به تو پناه میبرم ، به خانمه هم گفتم بدو بدو ، بدو برو الان صابکارم داره میاد ، بدو برو بیرون ، تورو اینجا ببینه خیلی بد میشه ، خلاصه به هر طریقی که بود اون رو از مغازه بیرون کردم و عرق سردی از بدنم خارج شد . به خاطر این کارمم بعد ها خیلی از خودم راضی بودم ، که به خاطر لذتی کوتاه دنیا و آخرتم رو به باد ندادم و اون امتحان خداوند برای من بود .

به لطف خداوند صاحب کار من خیلی آدم خوبی بود و دوستان خیلی خوبی هم داشت ، روزی یکی از دوستانش که اون هم یک فرد بازاری خیلی خوب و ثروتمندی بود به مغازه ایشون تلفن زد و بهش گفت : حاجی یکی از شاگردام رفته و یک شاگرد خوب میخوام ، کسی رو سراغ داری به من معرفی کنی؟ به یکباره دیدم صابکارم گفت ، چرا سراغ دارم ، جوونی هست که مدتی هست پیش خودمم کار کرده ، اما اینجا واسش کمه ، لیاقت این جوون بیشتر از اینهاست ، میفرستمش بیاد پیش خودت … من رو میگی ؟ جا خوردم ، خشکم  زد و گفتم چی میگین حاجی ؟ من میخوام پیش شما باشم … من رو چرا جای دیگه میفرستین ؟ من مگه شاگرد بدی بود ؟ گفت نه پسرم . تو برای من خیلی خوب بودی  ، اما این مغازه برای تو کمه ، برو پیش این حاجی که به من زنگ زده ، اون هجره ی خیلی بزرگتری داره و خودش هم خیلی مرد منصف و خوبی هستش ، جای تو اونجاست ، حیفه پیش من واستی … خلاصه جای ما تغییر کرد و به محل جدید رفتیم .

یک مغازه ی بسیار بزرگ که حاجی و دو شاگرد دیگه در اون مشغول به کار بودن و با من میشیدم سه شاگرد ، اونجا کار خودمون رو شروع کردیم، با حقوقی بالاتر و مزایای بیشتر و به لطف خداوند این صاحب کارم از صاحب کار قبلی من بهتر و مهربان تر بود ، و چون از صفر به اینجا رسیده بودم خیلی خیلی خداوند رو شاکر بودم و همچنانروی صداقت و ارزش هایی که از نوجوانی برام ملاک بود هنوز هم پایبند بودم… بعد از یک سالی که در این مغازه مشغول به کار بودم دیدم پس اندازم چیزی حدود بیست هزار تومنی شده و  به صاحب کارم گفتم اگر شما بیست تومن پول داشته باشی با این پول چی کار میکنی ؟ گفت تو بیست تومن پول داری ؟ گفتم بله ، گفت با بیست هزار تومن پول تو میتونی بری در بازار یک میز رو برای یک ماه اجاره کنی ،( میز: در بازار پارچه فروش ها بعضی از مغازه ها تنها یک میز هستند ، یک مغازه به طول و عرض یک و نیم متر که تنها یک میز در اون جا میشه. ) اما مشکل اینجاست که تو با این پول تنها میتونی یک میز رو اجاره کنی ، دیگه پولی نداری که میزت رو پر کنی . گفتم پس باید چی کار کنم ؟ گفت : همین ستونی که کنارش واستادی رو میبینی ؟ گفتم بله، گفت با پول خودت یکم خرت و پرت و حوله و این جور چیزا بخر دور همین میز بساط کن ، هر چی هم فروختی مال خودت ، من ازت اجاره هم نمیخوام ، خوب که پول جمع کردی بعدش برو یک میز اجاره کن و مستقل کار کن ….

با این حرف من تصمیم خودم رو گرفتم و پس انداز کردم و بعد از یک سال تونستم چیزی نزدیک به پنجاه هزار تومن پول جمع کنم ، نگاهی به گذشته انداختم  ، پیش خودم گفتم ماهی شسصت تومن کجا ، ماهی دو هزار تومن درآمد کجا ، دوباره پیش صاحب کارم رفتم وگفتم حاجی من الان انقد پول دارم ، الان چی کار کنم ؟ گفت پنجاه هزار تومن هم کمه ، برو میز رو اجاره کن ، اما با کسی شریک شو ، نفری سی هزار تومن بزارین و مغازه رو شروع کنین …

من این حرف رو هم به جان خریدم و عملی کردم ، بعد از یک سالی که کار کردیم شریکم گفت من میخوام جدا شم ، حساب و کتاب خودمون رو تمام و کمال رسیدیم و اون از من جدا شد ، من موندم و یک مغازه ای که کامل برای خودم بود … در همین حین من برای مدتی به منزل خواهرم رفت و  آمدم بیشتر شده بود، خواهرم هم خدمت کاری رو برای کار آورده بود که چند سالی از من کوچکتر بود ، اما خب دختر خانمی جوون و خوشگل بود ، رفته رفته  این خدمت کار کمی شوخی هاش رو با من افزایش داده بود اما من معمولا نسبت به اون بی توجه بودم ، تا اینکه یک روز در منزل خواهرم بودم ، به خواهرم گفتم آجی من میرم حمام ، گفت باشه داداش، خدمت کاره هم خونه بود ، نگو در این ما بین خواهرم رفته بود بیرون ، خدمت کاره هم فرصت رو غنیمت شمرد و اومد جلوی حمام و شروع کرده به در زدن ، گفتم بله ؟ گفت منم ، گفتم کارت رو بگو ، گفت چیزی لازم نداری برات بیارم ؟ کاری لازم نیست برات انجام بدم ؟ منم بی اعتنا به همه حرفاش بهش گفتم : نه برو اینجا وای نستا ، گفت در رو باز کن کارت دارم ، گفتم : برو و الی به خواهرم میگم از این خونه پرتت کنه بیرون … خلاصه رفت و ما هم لباس رو پوشیدیم و رفتیم بالا ، خواهرم گفت : خدا ایشاالله هر چی میخوای بهت بده ، رو سفیدم کردی داداش ، گفت مگه چی شده ؟ گفت تو رفتی حمام منم یک تُک پا رفتم بیرون و بیام ، وقتی اومدم دیدم خدمت کار نیست ، جا خوردم ، گفتم نکنه بخواد کج بره؟  زمانی که تو اومده بود پشت در حمام و داشت با تو حرف میزد من پشت پنجره حمام بودم داشتم گوش میکردم، دست و پام مثل بید میلرزید و نمیتونستم لام تا کام حرف بزنم و همش پیش خودم میگفتم نکنه راش بدی تو ، رو سفیدم کردی داداش ، شیر مادر حلالت باشه …..

خلاصه ما اون روز رو هم با سربلندی پشت سر گذاشتیم بعد از مدتی مادرم گفت تو نمیخوای زن بگیری پسر ؟ گفتم چرا نمیخوام مادر من ، گفت کی رو انتخاب کردی ؟ گفتم هیچ کسی رو، گفت پس برو یکی رو انتخاب کن بریم خواستگاریش ، گفتم مادر من کسی رو سراغ ندارم ، خودت برو و اون کسی که فکر میکنی برای من مناسبه رو بهم پیشنهاد بده ، فرداش دیدم مادرم اومد و گفت و همسایه ما دختری داره و من خیلی وقته زیر نظرش دارم بریم برای اون ، گفتم بریم  ، زمانی که رفتیم خواستگاری و قرار شد دختر و پسر با هم صحبت کنن به خانمم گفتم : من اسمم اینه ، فامیلیم اینه ، ظاهرمم اینه ، تا به امروزش هم حروم وارد زندگیم نکردم ، خونه ای که داریم دو طبقه هست ، بابام اینا تو یک طبقش زندگی میکنن، طبقه دومش هم دست منه ، فرشی که تو خونه هست و خودم خریدم اما مبل هاش رو داداشم بهم غرض داده ، یک شغل آزاد دارم ، شاید در آینده در آمدم بالا بشه و شاید هم چند سال دیگه ورشکست شدم و همه چیزم رو از دست دادم ، اگر من ورشکست بشم آیا شما حاضری اون موقع هم با من بمونی و زندگی رو ادامه بدی و با نداری هام بسازی ؟

خانمم در جوابم گفت : بله ، اون موقع باهات میسازم و تا آخرش هم هستم ، اما اگر شما وضعت خوب شد و پول دار شدی ، اون موقع شما پای من میمونی ؟ یا اینکه نه من رو فراموش میکنی ؟

با شیندن این حرف از خانمم فهمیدم که این دختر ، دختر با درک و فهمی هستش و این برای من مناسبه ، همون روز بله رو گرفتیم و …

خلاصه اینکه کسب و کار ما هم رونق گرفت ، بعد از میز تونستم یک مغازه برای خودم بخرم و بعد مدتی تقریبا در سن سی و پنج سالگی تونستم یک پخش کننده بشم، در بازار علاوه بر خورده فروشی ها به همه ی نقاط ایران پارچه میفروختم ، اون زمان من از جمله اشخاصی بودم که بنز و شورلت سوار میشدم که در زمان شاه این ماشین ها بهترین ماشین های روز بودند ، چندین خونه و چندین مغازه و چندین زمین در تهران داشتم ، دوران راحتی من نسبت به دوران سختیم بیشتر شده بود ، تا سن بیست و چند سالگی پول جمع کردم و بعد از اون تونستم از اعتبار و صداقتی که در قبال خودم و مشتری هام داشتم به یک زندگی راحت برسم، خلاصه به زمان جنگ بین ایران و عراق رسیده بود  … ما طبق همیشه خرید هامون رو در دبی انجام میدادیم و با لنج ها برامون ارسال میشد ، مانند همیشه خریدی بالغ بر یک میلیارد تومن انجام دادم  ، یک میلیارد اون زمان ، دو تا لنج بار برام ارسال شده بود ، که یکی از لنج ها رو هواپیماهای عراقی از بین بردند  و لنج دیگر هم به دبی برگشت و اصلا مشخص نشد اون لنج به کجا رفت … یک میلیارد دارایی من در عرض یک شب نابود شد …

با توجه به حساسیت موضوع ، با توجه به تمام تلاشهایی که داشتم و با توجه به اینکه مردی نبودم که بتونم پول مردم رو بخورم ، خیلی خیلی شرایط سختی بر روی من حاکم شده بود ، طوری که میتونم بگم سخت ترین امتحان زندگیم رو تو اون دوران پشت سرگذاشتم ، من مونده بودم و بدهی های بسیار زیادی که روی دستم مونده بود ، پس ناچار به فروش مال و اموالم شدم ، طوری که تمام زمین ها رو فروختم ، خونه هایی که در نقاط مختلف تهران داشتم رو به فروش گذاشتم  و فقط همون منزلی برای من به جا موند که درش زندگی میکردیم ، یه جورایی از همون نقطه ای که شروع کرده بودم باز به همون نقطه رسیده بودم البته با کمی تفاوت …

فشار روحی و روانی که بر روی من حاکم بود بسیار بسیار زیاد بود ، نمیتونستم این همه فشار رو تحمل کنم ، چون علاوه بر این ضربه چیزی نزدیک به یک صد میلیون هم از افراد دیگر طلب داشتم ، چک هاشون در دست من بود و به یک باره شرایطی پیش اومده بود که کسی چک هاش رو پاس نمیکرد ، من دنیای نیازمندی بودم و همه ی در ها بر روی من بسته شده بود ، طوری که اگر اون چک ها پاس میشدند باز میتونستم نفس راحتی بکشم و دنبال این چک و اون چک رفتن برای من تو اون وضع روحی بسیار بسیار سخت و طاقت فرسا بود ، تا اینکه یک روز قید همه چیز رو زدم و تمام چک هایی که در دست داشتم رو پاره کردم و دور انداختم ، چون ضربه ای که از لحاظ روحی و روانی بر روی من به خاطر چک ها حاکم بود ، از فشار مالیش بیشتر بود ، این شد که بعد از بنز به پیکان رسیدم ،  از چندین خونه و چندین زمین و چندین ملک به همون خونه ی اول رسیدم و این شد که بعد از اون مغازه ی بزرگ باز به یک مغازه کوچک رسیدم … بعد ها که با خودم فکر میکردم دیدم در زمانی که داشتم کم کم رشد میکردم توجه من به خداوند و خودم بیشتر بود ، نیازی نبود این همه ملک و اموال داشته باشم ، خداوند بهم داد ، من رو در اون ها غرق کرد ، اما بعد ازم گرفت تا به من ثابت کنه که دنیا هم برای خودش حساب وکتابی داره …. و حال که فکر میکنم میبینم چه خوب شد که من رو از اون موقعیت نجات داد ، چون حال سبک تر و راحت تر زندگیم در حال سپری شدنه و خداوند رو بهتر و نزدیک تر از پیش حس میکنم .

مدتی که در شمال در کنار مغازه پدرت بودم ، با اینکه از خانواده و همسرم دور بودم ، اما تو اون یک سال و نیم من بهترین شب ها رو گذروندم ، چون شب ها تا نیمه های شب به زندگی خودم و کارهام فکر میکردم و لطف خدارو در گوشه گوشه ی زندگیم پیدا میکردم و همون باعث میشد تا نیمه های شب شکر گذار این خداوند مهربون باشم ، به خاطر همه لطف هایی که به من داشت و به خاطر همه ضربه هایی که به من زد ، که لطف هاش مرحم و ضربه هاش تجربه ای و درسی برای من حقیر بود و به من فهموند که  مراتب مادی این دنیا چیزی جز حباب نیست …

گفتار نویسنده : این مطلبی که در این پست با هم خوندیم ، جمع بندی  از ده ها دیدار من با جناب صالح عزیز بود ، من توضیحی برای این پست نمیدم ، خودتون یک بار در ذهن همه چیز رو مرور کنین ، ابتدا ، اوج ، انتها … البته همه این افت و خیزها دنیایی بود ، که مراتب دنیایی تضمینی ندارند ، همون طور که شاهدش بودین اگر خداوند بخواد یک شبه همه چیز انسان به فنا میره . بلکه  باید دید علت این پستی و بلندی ها چی بوده و چه درسی رو با خود به همراه داشته .

جناب صالح در جایی از یاد خداوند غافل نشد ، بلکه همیشه شکر گذار بود ، اما زمان هایی هست که خداوند بلاهایی رو به انسان میده تا اون رو به شفائی برسونه ، بلای دنیایی به منظر شفای معنوی . نظرات خودتون رو در مورد زندگی پر فراز و نشیب این بزرگ مرد برای ما بنویسین … امید وارم درس های لازم رو از این پست گرفته باشیم و امید وارم این پست نیز ذره ای به دانش معنوی شما اضافه کرده باشه … در پناه حق باشین .

%d8%aa%d9%84%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1 

۲۶ Comments:

  1. باسلام
    ممنونم از سایت فوق العادتون ؛ روزی یک پست میخونم
    این پست هم مانند همیشه عالی و سرشار از درس بود.
    در زندگی تک تک اتفاق هایی اینچنین (کوچک یا بزرگ بسته به جنبه ما در اون دوره) افتاده که همگی درس هایی بودند که شاید اون لحظه متوجه نبودیم…
    ولی با گذشت شما فهمیدیم
    ممنونم از شما

    • سلام به شما ارمین عزیز.
      خوشحالیم که مطالب برای شما هم مفید بوده …
      در پناه حق باشی برادر .

  2. سلام دوستان یسری از سوالام در این پست ب دانش تبدیل شد فهمیدم جریان چیه این امتحانات واس خاطر اینه ک ما ها راهو پیدا کنیم تا دوزاریمو جا بیوفته ممنون از پستتون
    خدا رو شکر کسای مث شما هسن تا مسیرو چراغونی کنن

  3. آقا شهاب بزرگوار این پست هم مانند تمام پستها زیبا بود.امیدوارم خداوند ایمانی از جنس ایمان آقا صالح به ما عطا کنه و همیشه کمکمون کنه هر مقدار درآمد که داریم چه زیاد و چه کم این روزی و درآمد رو از راه حلال بدست بیاریم.چون روزی حلال برکتی فوق العاده داره.

  4. خیلی جالب بود.جواب سوالی که دیشب داشتم و گرفتم.

  5. سلام دوستان
    خواهشمند است منو راهنمایی کنید . من همیشه به این آیه باور داشتم که بعد از هر سختی آسانی هست . الان که ۴۱ سالمه فکر می کنم آسانی بعضی ها شاید پس از مرگ باشه . شاید معنی این جمله این باشه . بعضی ها هم دنیا و آخرت آسایش ندارند . چون شرایط بدی دارند و ظرفیت اون شرایط رو ندارند . من با وجود ایمانی که به خدا داشتم و الان هم دارم ولی خسته و بیمار شدم . دو برادر مریض روحی دارم که دکتر هم نمی رند و نتونستم کاری انجام بدم که در این رابطه مفید واقع بشه . بعد از این همه سال تازه ازدواج کردم تا نفسی بکشم شوهرم بیماری دو قطبی داره و مشکلات فراوانی دارم . دیگه طاقت ندارم دلم میخواد بمیرم . من که دختری زیبا بودم و دارای کمالاتی از دیدگاه دیگران بعد از این همه سال با دعا و ثنا و نذر و نیاز تونستم در سن بالا که دیگه شوقی به زندگی و ازدواج نداشتم ازدواج کنم . این هم با دعای همه کسانی که میدونستند چه مشکلاتی دارم و واسم گریه می کردند حالا دیگه مشکل جدیدم رو به کی رو م میشه بگم . خیلی از دعا کردن خستم . کاش میشد تو خوشی خدا رو یاد کنم . از این شرایط خستم .

    • سلام زهره جان . شما تازه با این سایت آشنا شدید ؟ اگر اینطوره من به شما پیشنهاد میکنم با توجه به نوع ِ مشکلاتتون ، اول از خوندن ِ مقاله ی پنج قسمتی ِ ” طرحی نو دراندازیم ” شروع کنید و جواب ِ سوالاتتون رو پس از درک ِ هر پنج قسمت این مقاله ، بگیرید . اگر خدا بخواد تا چند روزه ی آتی یه مقاله هم در مورد مدیتیشن گذاشته میشه که هر روز در برنامه ی روزانه تون حتی برای ده دقیقه هم که شده اون رو بگنجونین . و یه متن در مورد ” ای اف تی ” به زودی نوشته میشه که بتونید با اون مشکلاتتون رو سریعتر هضم کنید و شرایط ِ اطرافتون رو با شتاب تر تغییر بدید .
      در ضمن آیه ای رو که ذکر کردید ،در دوره های متعددی از زندگی ِ من مونس ِ شب و روزم بوده و برام ورد ِ زبان میشده و همیشه هم پس از هر سختی وقتی به اوج ِ خودش میرسید ، یک گشایش ِ عالی به همراه داشت ( در همین دنیا ، آخرت مقوله ی خودش رو داره ) . پس مطمئن باشید که برای شما و همه ی عزیزان ، اگر قصد کنید و کمر همت ببندید آسانی ِ طولانی مدت تری نیز در راهه ، ولی کمی وقت و پشتکار از شما میطلبه تا شدنی بشه باز هم بنا به همون ِ وعده و قول ِ معبودی که حرفهاش رد خور نداره به شما پس از انجام یک دوره ی یکی دو ماهه ( که برای هر شخص بنا به دلایلی فرق میکنه ) ثابت خواهد شد که : فان مع العسر یسرا . ان مع العسر یسرا .

      خیر پیش و در پناه حق
      جویا

  6. خیلی ممنون بابت این داستان آموزنده

    خدایا داده هات رو شکر و نداده هات رو خیلی خیلی شکر

    • ممنونم خانم سما ، شما همچنان لینک ما باقی موندید ، ممنون میشم اگر ادرس وبلاگ رو به وب سایت تغیر بدین ،

  7. درست همین داستان برای پدر من هم رخ داده……. پدرم قبل از پول دار شدنش انسان بسیار خوبی بود بعد از پول دار شدنش متا سفانه دچار غرور شد و فریب دنیا رو خورد اما ده سال آخر عمرش زمانی که بیمار و ناتوان و تهی دست شد دوباره شد همون آدم خوب گذشته بلکه حتی بهتر از قبل و در همون حال هم از دنیا رفت…..

    پاسخ:
    مجید عزیز ، سلام ، ابتدا امید وارم که برات شادی ها پیش بشه ، حال شما مادر رو دارید و جای غمی نیست ، مادر هم نباشه تازه به سمت خدا سوق داده میشیم و میفهمیم خدا رو داریم . و چه راحت میشه به خداوند تکیه کرد .
    خوشحالم که این داستان ورقی از زندگی شما هم بوده .

  8. با سلام و درود فراوان به همه کسانی که چراغ بینش معنوی را روشن نگه می دارند.
    سعدی شیرین سخن می فرماید:

    برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
    بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
    هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود
    توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

    این سرگذشتی که برامون گفتی بسیار آموزنده و تامل برانگیز بود و
    منو به این فکر فرو برد که اگه یه روزی مال و منالی به دست آوردم حتی
    از راه درست و حلالش ، بعد خدا خواست اونو از من بگیره آیا می تونم مثل روزای قبل از ثروتمندی باز هم آروم و شکر گذار باشم یا اینکه از فکر از دست دادن اون چیزای مادی آروم و قرار ندارم و احساس بدبختی می کنم با اینکه هنوز خدا رو دارم و این برمی گرده به ایمان و سرسپردگی بنده !!!
    ممنون از این پست های خوبت که آدمو از درون تکون میده . برکت.

    پاسخ: علی عزیز ، ورودت رو خوش آمد میگم ، ابتدا تشکر میکنم بابت نظرت و سپس خوش حالم از اینکه این پست کمکت کرده و برات مفید بوده . در پناه خداوند باشی

  9. با سلام اقا شهاب من نکته مهمی که از این زندگینامه فهمیدم اینه که ایشون زن مناسبی گیرشون اومده برای مثال اگه زن بسیار بسیار زیبایی گیر ایشون میومد همنطور که خودتون گفتید شاید تمام زندگیشو به پاش میریخت و اسراف های زیادی میکردند خودشون واطرافیان شون رو فراموش میکردن شاید خانوم ایشون مثل اون دختری که چادر پوشیده و زیر اون چادر برهنه بود یا مثل اون خانوم پشت در حمام که بود میشد پس نباید در زندگی دنبال زیبای های فیزیکی و این سرخ اب ها باشی درکل نباد دنبال شهوت ها و هوس های زندگی رفت اونوقته که زیبای معنوی به سمت شما می اید

    پاسخ: سلام سعید جان ، ممنون بابت نظرت ، کاملا درست متوجه شدی ، این زن و مرد واقعا نسبت به هم یک دنیا عشق و محبت دارن و من این رو بارها شاهد بودم ،
    هیچ گاه با صدای بلند با هم صحبت نمیکنن ، همیشه اروم و زیبا ، طوری که انگار همین امروز رو با هم هستند .

  10. سلاممممم
    چطوری شهاب! من که با این سربازی سرویس شدم.تموم نمیشه الان تو مرخصی ام.
    یع جمله میگم دوستان تامل کنن حتی خواهران عزیز.
    چقدر ازاد بودن و سرباز نبودن و حتی نطامی نبودن خوبه…
    قدر زندگیمونو بدونیم.
    ازاد و رها بودن واقعا نعمته…

    پاسخ: سلام سعید جان ، خوبی ؟ اره واقعا ، من سربازی نرفتم ، اما میدونم سربازی سخته ، چون زیر قانون ها زندگی میکنی و اختیارت دست خودت نیست ، امید وارم هر چی زود تر تمومش کنی و برگردی خونه

  11. با عرض سلام خدمت اقا شهاب گرامی و دوستان حقیقت جو …… مردم در زندگی همواره رویدادهای خوب را شانس واقبال وبخت مساعد واز این قبیل مینامند و رویدادهای بد رابا عبارت قضا وقدر یا خواست خدا یاد میکنند ولی باید بدانیم انچه را که ما رویدادهای خوب زندگی مینامیم نیز خواست خداست .هیچ دو نفری اتفاقی با یکدیگر روبرو نمیشوند وهیچ رویدادی تصادفی نیست .همه ما همچون بازیگرانی کنارصحنه زندگی منتظر علامت ایستاده ایم و هر یک از ما در موعد مقرر وارد شده نقش خودرابازی نموده وخارج میگردد واینگونه در سرنوشت دیگری اثر میگذاردمابا هرفکری که داریم نمایشنامه فردای خود را مینویسیم با هر کلاممان صحنه ها را کارگردانی کرده وبا اعمالمان نمایشنامه زندگیمان را به اجرا در میاوریم راز زندگی ان نیست که چه میخواهیم بلکه ان هست که هر چه در درون وهویتمان هست طلب کرده فرا خوانیم و خدازمینه انچه را که طلب کرده ایم فراهم مینماید .او ابزار لازم را به ما میدهد تا تجربه هایی را کسب کنیم ودر نتیجه به اگاهی های بالاترو بالاتر دست یابیم انچه را که ما خوش شانسی یا بد شانسی مینامیم اگربا دید وسیعتری بنگریم در میابیم تمامی انها جزئی از یک روند بوده اند ..روند زندگی وشدن.. ما باید یاد بگیریم قضاوت ومحکوم نکنیم بلکه با این درک که تمامی رویدادها به بهترین شیوه ودر بهترین زمان روی میدهند تمامی تجارب زندگی رابا ارامش بپذیریم
    وباید این را دانست هر انچه در زندگی روی میدهد بخشی از اموزش ماست نوعی اماده سازی برای کاری بزرگتر یا معنوی تر که ما در سطوحی انرا انتخاب میکنیم و خداوند ابزار وشرایطش را با توجه به انتخابهای ما فراهم میسازد و تکرار میشود هیچ رویدادی بر حسب شانس واقبال روی نمیدهد هیچ رویدادی رخ نمیدهد مگر انکه فایده ای حقیقی و پایداری برای شخص در بر داشته باشد .و امکان دارد اتفاقات ورویدادهای بد زندگی دارای چنان ارزشهایی باشند که شایدحقیقت وکمال ان برای شخص در ان لحظه اشکار نباشد . بله طرح خداوند بی نقص میباشد وباید همواره زیبایی وکمال طرح را در ورای حوادث بد ورویدادهای ناخوشایند زندگی نگریست و درک نمود

    پاسخ: سلام ستایش عزیز ، ممنونم بابت نظرت ، کامل بود ، من هم در تکمیل حرفای تو این آیه رو بیان میکنم : یک برگ هم بدون اجازه خداوند از درخت نمی افتد،
    و همونطور که خود شما هم بهش اشاره کردی ، هیچ دیداری ، هیج اتفاقی و هیچ چیزی در این دنیا اتفاقی نیست . در پناه خداوند باشی

  12. باسلام خدمت دوستان وآقا شهاب عزیز ؛ به نظرم صحبتهای جویای عزیز پاسخ کاملی برا این بحث بود چرا که همیشه یه شیوه مشخص زندگی باعث نزدیکی و وصال به حق نیست بلکه در اوج خوشی و ثروت ومشغولیت هم میتوان به تمامی عاشق بود و به نظر من باید به این درک برسیم که در هر حالی که هستیم اولویت برای ما یاد وعشق وسپاسگذاری معبود باشد

    پاسخ: سلام مینای عزیز ، ابتدا تشکر من را پذیرا باش بابت اینکه همیشه در نظرها مانند دیگر دوستان شرکت میکنی ، جویای عزیز هم همیشه با نظرات کاملش صفای دیگری به پست ها میده و چون جویا در خارج از کشور هم زندگی میکنه و با فرهنگ کشور های خارجی آشنا هستش و خب مدت زمانی رو هم در ایران بوده باعث میشه که بتونه از این تفاوت ها الگوهای خوبی رو برداشت کنه و ما رو هم از این علمش بهرمند کنه، اینجا هم از تو مینای عزیز و هم از جویا و هم ستایش و هم از ویدای عزیز و هم از تمامی عزیزانی که به واقع سعی میکنن نظر و دید خودشون رو برای ما عنوان کنن از صمیم قلب تشکر میکنم .

  13. الهی …
    سه خصلت است که نمی گذارد از درگاهت چیزی بخواهم ،
    و فقط یک خصلت است که مرا به آن ترغیب می کند ؛

    آن سه خصلت عبارتند از :
    فرمانی که داده ای و من در انجامش درنگ کرده ام ،
    و کاری که مرا از آن نهی فرمودی ولی من بدان شتافته ام ،
    و نعمتی است که عطا فرموده ای ولی من در شکرگزاریش کوتاهی نموده ام …

    و اما تنها مساله ای که مرا به سویت می خواند :
    تفضل و مهربانی تو به کسی است که به آستانت روی آورده ،
    و چشمِ امید به تو بسته است …

    همه ی لطف و احسانت از روی تفضل ،
    و همه ی نعمتهایت بی سبب و بدونِ زمینه ی استحقاق است …

    دعای ۱۲ صحیفه ی سجادیه

    پاسخ: ممنون سمیه عزیز ، بسیار بسیار زیبا بود

  14. سلام
    خواستم یه خسته نباشید بهتون بگم واقعا مطالبی که میزارید خوب ومفید هستش ومن به شخصه سعی میکنم از چیزی که الان هستم یکم بهتر بشم .تشکر کنم از بچه هایی که اینجا نظر میزارن چون من از نظرات اونها هم چیزای زیادی یادمیگیرم

    پاسخ: سلام ترانه عزیز ، ممنون که در نظرات شرکت کردی ، امید واریم که همچنان بتونیم مانند قبل پست های خوبی رو برای شما ارسال کنیم و همچنان هم بتونیم از دانش و تجربیات شما استفاده کنیم .

  15. در مورد صحبت هایی که دوست خوبمون جویای عزیز مطرح کردند میشه گفت تمام صحبت هاشون از نظر من درست بوده و حال من هم با گفتن چندی از خصوصیات اقا صالح و شناختی که از ایشون دارم این پست رو کامل تر میکنم .
    جناب صالح ما تا اونجایی که من تو این سه سال باهاش دوست بودم و باهم صحبت هایی داشتیم ، به واقع میشه گفت انسانی صبور و خدا شناس هستند و عوض شدن زندگی این بزرگ مرد و یک شبه همه چیز رو از دست دادن برای این فرد حکم یک عذاب رو نداشته ، بلکه این بلا از نظر من یک لطف از جانب پروردگار بوده ، البته نه اینکه بگیم صالح عزیز خالی از عیب بوده ، نه ، بلکه همون طور که جویا هم بهش اشاره کرد خداوند با این تقدیر اون رو بیش از پیش در مسیر خداشناسی قرار داد تا راهش رو سبک تر و بهتر ادامه بده ، چه بسا شب هایی که من با اقا صالح عزیز میگذرونم ، در بسیار از شب ها من جوون با انرژی خواب میمونم و نمازم رو دیر و زود میخونم ، اما این پیر خرد نیمه شب ها نزدیک به دو ساعت رو با خداوند عشق بازی میکنه و خلوتی با هم دارند ، که بارها به صورت پنهان و نهان شاهد بودم که در حین دعا ها اشک از چشمان ایشون سرازیر میشه … فکر میکنم حکایتی مانند پروانه داشت ، خداوند اون رو نزدیک و نزدیک کرد و به یک باره بال هاش رو سوزوند ، و گفت ای بنده ای که شب و روز میگی راضی هستم به رضای تو ، این رضای منه ، ایا باز هم راضی هستی ؟ که خب از این امتحان از نظر من سربلند بیرون اومد ….

  16. هر یک از بنده گانم از من اطاعت کند ،
    من نیز از او اطاعت کنم و او را در اطاعت خود یاری دهم .
    اگر چیزی از من بخواهد ،
    به او بدهم .
    و اگر دعایی کند اجابتش کنم .
    اگر به من توکل کند ،
    او را حفظ نموده ،
    و همه امورش را کفایت کنم .
    و اگر همه مخلوقات قصد او را کنند ،
    در برابر همه آن ها حائل شوم .

    پس کافیست کمی از او اطاعت کنیم که مهربان تر و رئوف تر از او وجود ندارد و هرگز از اطاعت کردنش پشیمان نخواهیم شد .

    ممنون از آقا شهاب بخاطر پست بسیار زیبا و تاثیر گذارشون

    پاسخ: سلام مهشید عزیز ،
    ممنون بابت نظرت ، حرفت کاملا درسته مهشید جان ، اما خب ، رسیدن به درک این حرف و پی بردن به عمق معانی این جمله واقعا زمان بسیار زیادی میخواد ، تا انسان به این جمله ایمان بیاره . که خب بنای طبیعت بر این بوده ، انسان باید خودش تجربیات رو کسب کنه و این هم از همون خواسته های خداوند هستش .

  17. با سلامی گرم بر اهالی این سرزمین
    رومیتا جان ، با این پست بیشتر میشه به مفهوم در لحظه زندگی کردن پی برد.اینکه بتونی از تمامی آنچه به عنوان داده بهت اعطا شده ، استفاده لازم رو ببری که به بهترین نتیجه ها برسی و اینکه بدونی تمامیت سعیت رو انجام دادی تا داده ها هرز و بی مصرف بهدر نرن.حالا بعد از این سعی،مقدر چه باشه تا روحت رو به نوعی به تکامل برسونه،در بعضی مواقع از ادراک زمینی و مادی خارجه و اون رو از دید ماورایی باید زیر ذره بین برد.آقای صالح،چیزهای مادی رو در زمانی از دست داده که حتما و تحقیقا به جای اونها دریافتهای معنویش رو بالا برده . اینکه این شخص ، چه ایده هایی داشته ، چه آرزوهایی در سر می پرورونده ، با چه افکار مثبت یا منفی یی سر و کار داشته و یا برای تکامل روحش چه دنیایی در اطرافش باید شکل میگرفته ، برای ما که فقط به صورت کلی ، داستانی رو از فراز و نشیب های زندگی او خوندیم و در لحظه لحظه ی زندگی او نبودیم کار ساده ای نیست .
    شاید که او با خود به منطقی رسیده بوده که پولدار شدنه او باعث جدایی این فرد از مسیر معنویش شده و او رو از مسیر تکاملی او جدا کرده ، در این صورت خواسته یا ناخواسته از خرد کائنات مطالبه ی سبک شدنه کوله بارش رو داشته و خرد زندگی هم او رو در مسیری که در انتها به اون رسیده انداخته ؛ شاید او در اوج ثروتمندی در این افکار شب و روزش رو میگذرونده که اگر بار کاری از روی دوشش برداشته میشده بیشتر با زن و فرزند ، وقت خودش رو سپری میکرده و در وضعیت ثروتمندی خود رو جدا از اونها میدیده و یا دهها آرزویی که ما از اونها هیچ اطلاعی نداریم،در ذهنه او وجود داشته.
    دنیا محل پاسخگویی و انعکاس خواسته های ماست که در دراز مدت یا در کوتاه مدت ، بسته به نوعه قدرتی که خواسته هامون رو به سمت خودمون میکشیم ، به ما جواب داده میشه .
    این جمله رو در جایی خوندم که به خاطر نمیارم از چه کسی بوده ولی نوعا زیباست : دنیا رخ نمیده بلکه پاسخ میده .
    به هر حال ما با امید به بهبود زنده ایم .در شخصی این بهبود معنی پیشرفت مالی یه، برای کسی دیگر معنی پیشرفت شغلی یا درسی یه و برای دیگری پیشبرد تکامل روحی . زمانی که از لحظه لحظه ی عمر استفاده ی به جا کنیم،چیزی برای هدر رفتن وجود نداره !
    در پناه حق .
    جویا .

    پاسخ: با کمال تشکر از جویای عزیز به خاطر نظر کاملش…

  18. بادرود
    تشکر فراوان به خاطر مطلب آموزنده وبسیار تاثیر گذار
    بعد از خوندنش به این نتیجه رسیدم که هیچ موقعیتی موندگار نیست حتی همین میزی که دارم پشتش کارم را انجام میدهم شاید فردا نباشد پس دلمون را نباید خوش کنیم به مادیاتی که در این دنیا بدست می اوریم ناامید هم نباید باشیم به خاطر از دست دادنشون خیلی سخت شد چطور باید به زندگی ادامه داد
    به تلاشمون ادامه بدهیم فقط برای همون روز؟
    مانا باشید

    پاسخ: سلام رومیتای عزیز ،
    ممنون بابت حضورت ، لحظه لحظه زندگی ما پر از درس های آموزندست ،
    به قول یکی از بزرگان ، فقط همین امروز را شاد باش و زندگی کن .

  19. سلام
    خیلی جالب بود و تاثیرگذار.بنظرم آدم خودش باشه و خودشو کشف کنه در اونصورت میتونه در مورد خودش قضاوت کنه .همه ما انسانها به نوعی خدامرد هستیم ولی هنوز نتونستیم خودمونو پیدا کنیم

    پاسخ: سلام مستانه عزیز ، ممنون بابت نظرت ،
    دقیقا ، مشکل همین جاست ، ما خوب خودمون رو پیدا نکردیم ، و هر باری هم که برای خودشناسی تلاش میکینم دوست داریم یک ماهه به همه چیز برسیم و زمانی که پیشرفتی حاصل نمیشه از راهمون عقب میکشیم ، خدامرد شدن چیزی نیست که با یک ماه یا یک سال بتونیم کسبش کنیم و بگیم تموم شده ، بلکه نیاز مند زمان و صبر داره ، اون باید همراه ما باشه و ما هم با اون زندگی کنیم .

  20. داستان زیبایی بود فکر منو سخت درگیر کرده به نظرم برای من باید پیام مهمی داشته باشه باید بیشتر فکر کنم
    ازشما هم بخاطر این پست بسیار نکته دار بی نهایت ممنونم

    پاسخ:
    سلام آیلین عزیز ، معلومه که شما خوب پست رو مطالعه کردی ، خوب به نکاتش فکر کن تا بتونی بهترین درس ها رو ازش بگیری ، اینکه چطور خداوند یک انسان رو ذره ذره به بالاترین مراتب رسوند و سپس …. علت این چی بوده ؟ در صورتی که جناب صالح یک مرد صالح و نیکوکار و خدا پرست هم بوده ، اما باز هم بعد از ورشکست شدن دست از خدا نمیکشه و بیش از پیش به راهش ادامه میده .

  21. سلام شهاب عزیز
    راستش من قسمت خواستگاریش رو بیشتر دوست داشتم ، یه دوستی داشتم می گفت اگه یه فیلمی توش خانم خوشگل بازی نکنه نگاه نمی کنم ، حالا منم به این قسمتهای رومانتیک بیشتر علاقه دارم
    خب اینا رو برای شوخی گفتم
    برای شما و دوست خوبتون آرزوی شادی و سلامت می کنم ، خیلی خوبه که از زندگی اطرافیانت درس می گیری و اونو برداشتت رو با دوستان شریک می شی
    همیشه شاد باشی ♥♥♥

    پاسخ: سلام ویدای عزیز ،
    ممنونم بابت نظرت و اینکه همیشه برای پست ها نظر میذاری، منم خودم از این قسمت خواستگاریش خیلی درس ها یاد گرفتم ، چون وقتی رفت خوستگاری نگفت همه چیز رو به پات میریزم ، بلکه حقیقت رو گفت …
    و بهترین جواب رو هم گرفت . شما وبلاگ پر برکتی دارید ویدا خانم ، از دوستانی که اینجا هستند هم دعوت میکنم سری به وبلاگ شما بزنند .

  22. واقعا داستان اموزنده ای بود
    مرسی

    پاسخ:
    سلام نرگس عزیز ، ممنونم ، امیدوارم که تمام نکات پنهان این پست رو درک کرده باشی .

  23. خدایا!
    تو در همه چیز جاری هستی
    هر جا بروم تو در آنجا حضور داری
    تو شاهد من هستی،شاهد افکار ، کلام و اعمالم.
    تو در هر گام و چرخشی از من مراقبت میکنی
    پس ترسی ندارم……

    پاسخ: تشکر مهدی جان ، شاد باشی و در پناه خداوند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.